يكي از همين جوانها ! از چند سال پيش که ديپلم گرفته ام تا ديروز ، حسين را نديده بودم . به محض اينکه همديگر را ديديم ، بعد از کلي ماچ و بوسه شروع کرديم به تخليه اطلاعاتي از يکديگر!
- چطوري حسين جان ؟ کجائي بابا ، پيدات نيست؟
- اي بابا ، مازيار جان ، ما هستيم ، شما کجائي ؟
- ما هم زير سايه شما، دانشجوئيم ، تو چکار کردي ، قبول شدي ؟
- نه بابا ، درس که مال آدمي زاد نيست !! ، من رفتم دنبال بازي !
- آخه حسين جان ، از سن تو گذشته که بري تاب بازي و بند بازي و خاله بازي و . . .!!، اين بازي ها را بچه هاي تو مي بايست انجام دهند ، نه خودت !
- اختيار داري ، تازه همينکه آدم پا به سن مي گذارد ، وقت بازي کردنش مي شود!
- يعني تو با اين هيکل مي نشيني روي تاب و بچه ات تو را هل مي دهد ؟!
- بابا تو هم که همش گير دادي به تاب ! ؛ وقتي که مي گم بازي مي کنم ، يعني مثل آدم بزرگها بازي مي کنم.
- آها ، حالا فهميدم ، شطرنج باز حرفه اي شدي ؟
- بابا تو هم خيلي خنگي ما شاء الله ، ببينم توي دانشگاه بهتون عقل ياد نمي دهند!!
- نه والا . . . !؟
- منظورم از بازي ، پارتي بازي ، رفيق بازي ، کاغذ بازي ، باند بازي و . . . ، خلاصه از اينجور تفريحات سالم است .
- قربانت ، ما را هم بازي مي دهي ؟
در حالي که داشت از من دور مي شد، با صداي بلند گفت:
- متاسفم مازيار جان ، يار کشي کرديم و تموم شد ، حالا بايد عجله کنم که به بازي تيمم برسم !!
مازيار (طنز و کاريکاتور شماره 66 ، خرداد 1375 )
زندگي دو گانه
- اسمتان چيست؟
- شناسنامه اي يا آن اسمي که همه صدام مي کنند؟
- هر دو!
- توي شناسنامه ام نوشته چراغعلي ! ، اما همه ژوزف صدام مي کنند!
- کجا کار مي کني ؟
- رسمي يا غير رسمي ؟
- هر دو!
- کار اصلي ام رانندگي آژانس است ، اما هفته اي شش روز هم بعنوان کمک خرج ، توي اداره وا مي ايستم!!
- چند تا نان خور داري ؟
- ظاهرا يا واقعا؟
- هر دو !!
- شناسنامه اي ، يک زن و سه بچه دارم ، اما پدر و مادر خودم و خانمم هم با ما زندگي مي کنند!!
- با اين تفاسير چقدر دآرمد داري ؟
- الکي يا جدي ؟!
- مگه ما با شما تا بحال شوخي داشتيم ؟!
- والا روم نميشه بگم!!
- بگو عزيزم ، من هم مثل باباتم !؟ اگه خجالت مي کشي بيا توي گوشم بگو !!
- . . .
- با اين وضع چطور هنوز زنده اي ؟!
- شما که غريبه نيستين ، خودم هم توي همينش مانده ام!!
مازيار (طنز و کاريکاتور شماره 54 ، خرداد 1374 )
يكي از همين جوانها !
بازجوي ويژه
- نام ؟
- مازيار
- نام فاميل ؟
- نصرتي
- نام پدر؟
- بابام غلامحسين است ، اما خودم غلام شما هستم!
- شيرين زبوني نكن ...، نفله !! ، شغل ؟
- بيكارم ، اما اگر وقت بشه و فرصت اجازه بده ، كار دامپزشكي مي كنم !؟
- تا بحال با افراد خارجي ارتباط داشتي؟
- يه رفيق داشتيم كه موهاش طلائي بود ، بهش مي گفتيم ممد هيتلر !!
- حالا اينجا رو انگشت بزن
- . . .(داره انگشت مي زنه !!)
- آهاي پسر ... ، يه سوسيس بندري با نون اضافه بزن براي آقا ...
- قربان دستت ... ، شما از همه براي يك ساندويچ ، اينقدر سوال جواب مي كنين ؟
- آقا ما دنبال دردسر نمي گرديم ، تا معلوم نشه طرف سرش توي كدوم آخور هست و نونش از كجا مياد و پولش به كجا ميره ، از دادن نوشابه هم معذوريم !
- حالا اگر خداي ناكرده ، يك نفر پيدا شد كه با افراد خارجي مشكوك ، ارتباط داشت ، اونوقت چه كارش مي كنيد ؟
- همينجا ازش سوسيس بندري دست مي كنم !!
- ... ! ببخشيد آقا ، من از خوردن سوسيس بندري منصرف شدم ! ، ميشه بگي به جاش ، برام يه همبرگر درست كنن !؟
مازيار نصرتي ( طنز و كاريكاتور ، شماره 114 ، ارديبهشت 1379 )