نام : مازيار        نام خانوادگي :  نصرتي

ميزان تحصيلات كلاسيك : دكتراي دامپزشكي

 

در سال 1352 ، دوم اسفند ماه ، در تهران به دنيا آمدم . كودكي و نوجواني ام در چالوس ، نوشهر و اراك گذشت. دوران كودكي و بي خبري . اگر چيزي مي گفتم ، هدفم خنداندن بود ، نه موردي ديگر . يادم هست همراه برادرم مي نشستيم و از كيهان بچه ها صفحه فكاهي را مي كنديم ،كتابچه اي درست كرده بوديم 40 – 30 برگي ، كه هر وقت دوستانمان به منزل ما مي آمدند ، با هم آنرا بخوانيم و از بودن در كنار هم لذت ببريم . در سال 1364 پس از اتمام دوره ماموريت پدرم در اراك ، به تهران بازگشتيم . اين سال را بايد سال آغاز طنز زندگي ام ناميد . وقتي به تهران برگشتيم ، وسط سال تحصيلي بود . در مدرسه اي واقع در يوسف آباد كلاس اول راهنمائي را ثبت نام كردم . آن زمان ماهنامه اي ( و شايد هفته نامه اي ! ) طنز چاپ مي شد كه نامش را بدرستي در ياد ندارم . طنز جانداري نداشت ، اما  باز هم در آن قحطي طنز ، غنيمتي بود . از اين ماهنامه 5 شماره (شايد هم كمي بيشتر ) منتشر شد ، بعد از آن ديگر به روزنامه فروشي ها نيامد. همچنان دنبال افكار خام دوران كودكي ام بودم ، ماهنامه فكاهيون نشريه اي ديگر در اين مسير بود. تاثيري كه اين مجله بر من گذاشت اين بود كه چند كاريكاتور كشيدم و 3 ـ2 جوك ساختم ، البته بسيار خام ، اما برايم ارزش داشت ، چون خودم تفكر كرده بودم ، خودم كشيده بودم ، ولو اينكه كسي هم به آن نمي خنديد .

حدود سال سوم راهنمائي بودم كه اولين داستان طنز خود را بنام “ خريد تخم مرغ “ نوشتم . در اينجا بود كه فكرم جهت يافته بود ، در پي مشكل روز بود . تخم مرغ كوپني گير نمي آمد ، اما آزاد آن فراوان يافت مي شد ، آنهم در ابعاد تخم كبوتر . حوادث در مسير مغازه تا خانه پيش مي آمد ، چراكه هر كس مي خواست من را به نحوي متوقف كند تا بپرسد “ تخم مرغ كوپني را از كجا خريدي ؟ “  !؟. عطشم تمام نشده بود ، اما اين شعله براي مدتي فروكش كرد . در اين زمان بود كه بطور جدي شروع كرده بودم به مطالعه آثار كلاسيك ادبيات فارسي از قبيل كليات سعدي ، ديوان حافظ ، مثنوي معنوي ، كشكول شيخ بهائي و ... . مطالعه اين آثار ، تاثيري ماندگار بر من گذاشت بطوريكه هميشه در آثارم از شيوه نگارشي و يا ديد فلسفي آنها استفاده برده ام ، و در اين ميان نقش گلستان سعدي و مثنوي معنوي بيش از بقيه بود . سال دوم دبيرستان بودم كه مجله گل آقا منتشر شد.آشنائي من با طنزكيومرث صابري  برمي گشت  به روزنامه اطلاعات و علاقه پدرم به قرائت شماره كوپنهاي اعلام شده اي كه  در اين روزنامه  درج مي شد !! . صفحه 3 اين روزنامه را بر مي داشتم تا اندك شادي روزانه خود را در آن طلب كنم . بر روي رفتارم بسيار تاثير گذاشته بود. كلامم همه طنز و كنايه بود ، دوستاني داشتم براي شنيدن كناياتم ، اما هيچكدم را دوست نمي يافتم . سال سوم دبيرستان ، دوستي در مسير زندگي ام گام نهاد كه حضوري تاثيرگذار  بر آينده من داشت . مجيد رادپور ، به من موسيقي را آموخت و در كنار او آموختم كه بايد به انديشه نظم داد ، كلام نيز همچون موسيقي است ، بايد نظم داشته باشد تا بر جان نشيند. مجله گل آقا بخشي را چاپ مي كرد بنام “ تذكره المقامات “ ، به قلم زروئي نصرآبادي بود . از اين طنز به سابقه آشنائي با گلستان سعدي ، بسيار خوشم مي آمد . زمانيكه همراه آن دوست خود راه مي رفتم ، هذيان مي گفتم ، آنهم به آن سياق . با هم مي خنديديم ، با هم خوش بوديم.

 سال سوم و چهارم دبيرستان دوران آموزش نوشتن طنز بود . انتهاي سال چهارم و كنكور ، قبول شدن ناخواسته در كنكور ! ، آنهم رشته اي كه انتخاب نكرده بودم !! ، طنز ديگري را در زندگي ام رقم زد و خاطري آشفته و  ذهني مغشوش برايم بجا گذاشت. پس از اثبات اينكه اشتباه از سازمان سنجش بوده است ، خودم را براي كنكور سال بعد آماده كردم . از اينجا بود كه طنز را بصورت تقريبا“ جدي شروع نمودم . كاريكاتور مي كشيدم و مطالب طنز مي نوشتم . در تاريخ30 – 28 فروردين ماه سال 1372 طنز“ مظلوم شهر“ را نوشتم و چندي بعد نيز طنزي از زندگي ام  بنام “ماجراي قدم“ را تحرير نمودم ، در طنز نيمه تمام “آرتيست“ ، مشكل پيدا كردن شغل مناسب را هدف گرفته بودم . اما قلم نامردي كرد ، ديگر ننوشت ، نمي دانم چرا ؟ . سال 1372 در آزمون ورودي دانشگاه قبول شدم ، رشته دامپزشكي . پس از ورود به دانشگاه ، ديدن چهره هاي غمگين و ناشاد ، چهره هائي كه در پس برگه مدرك خود آرزوئي را نمي ديدند ، نشتري بود بر جان من ، كه دائم مي زد و مي گفت : بنويس !!! ، و نوشتم ، از شعر آهنگين گرمساريه تا دامپزشك و ... . خنده نبود ، گريه بود ، نه از چشم ، كه از قلم ، نه بر دامانم ، كه بر ورق ، و نه به آرزوي ترحم ، بلكه براي شاد كردن ديگر غمگينهائي كه هر روز به اين اميد در كلاس درس حاضر مي شوند تا لبخندي را از لب دوستشان شكار كنند. خنده ها را جستجو مي كردم ، چون مي دانستم كه چه كيميا است.

 اواخر سال 1372 با تشويق استادم جناب دكتر پرويز البرز ، به تحقيق در سير تحول طنز در ايران پرداختم. در مسير اين تحقيق بود كه با استاداني همچون خسرو شاهاني ، مهدي بهشتي پور  و جواد عليزاده آشنا شدم كه در نهايت منتهي به  حضورم  در مطبوعات شد . از ارديبهشت 1373 با نشريه “طنز و كاريكاتور“ شروع به همكاري نمودم و در آذرماه 1374 به عضويت شوراي نويسندگان اين مجله در آمدم . تقريبا“ همه جور طنزي را تجربه نمودم ، از كوتاه تا بلند ، از شعر تا داستان و ... ، طنز سياسي ، علمي ، خانوادگي و... . از يادگارهاي اين سالها “يادداشتهاي يوميه شوت السلطنه“ و “ يكي از همين جوانها“ را كه بصورت سريالي چاپ مي شدند ، بيش از بقيه كارهايم دوست دارم . از ميان اشعارم نيز ، شعر بلند “ مجنون شده ام ، ليلي من كو‌؟“ برايم دوست داشتني تر است . در هفته نامه “ همشهري تهران “ ، مجله “ مردم و زندگي “ و چند روزنامه ديگر نيز آثارم با اجازه يا بي اجازه به چاپ رسيده است . در سال 1378  با درجه عالي از دانشگاه فارغ التحصيل شدم و در سال 1381 ازدواج كردم . تا كنون در چندين انجمن علمي عضو بوده ام و در چند كنگره معتبر علمي نيز ، بعنوان سخنران حضور داشته ام . شعر نيز مي گويم  (و صد البته كلاسيك !) اما بندرت آنها را چاپ كرده ام . هميشه از اينكه انساني تك بعدي باشم ،  گريزان  بودم .شايد يكي از دلايلي كه به ادبيات روي نهادم ، پرهيز از اين مساله بوده باشد .

از سال 1379 ترجيح دادم كه به يك استراحت فكري بروم تا كمي به گذشته فكر كنم و با مطالعه در آثارم ، كمبودها و اشتباهات آنرا بيابم تا در آينده بكار ببندم . ( ...و اين داستان همچنان ادامه دارد ...!!)

main menu